اخبار > معناداری و معقولیتِ فاعلیت در تولید «علوم انسانیِ اسلامی»
 


  چاپ        ارسال به دوست

معناداری و معقولیتِ فاعلیت در تولید «علوم انسانیِ اسلامی»

به دست گرفتن فضای معرفتی دانشگاه‌‌ها و محافل علمی و تفوق یافتن ایدئولوژیک، با «سانسور» و «حذف» و «مواجهه‌ی‌‌ امنیتی» میسر نخواهد شد؛ اگرچه فعالیت‌‌هایی از این قبیل نیز در جای خویش، مقبول و موجه است و نمی‌‌توان از اساس، به مخالفت‌‌ با آن‌ها پرداخت. سخن در این است که نمی‌‌توان قاعده و بنیان کار را بر فعالیت «سلبی» و «خشن» و «حقوقی» استوار ساخت و از فعالیت «نظری» و «ایجابی» غفلت نمود. برای این منظور، می‌‌باید یک برنامه‌ی‌‌ میان‌‌مدت نظری‌عملیاتی اندیشیده شود و مرحله به مرحله، به اجرا نهاده شود؛ به صورتی که در کوتاه‌‌ترین زمان ممکن، گفتمان علوم انسانی اسلامی بر فضای معرفتی دانشگاه، سیطره و غلبه یابد. نگارنده بر این باور است که مراحل و منازل اصلی چنین برنامه‌‌ای مشتمل است بر:

 
یکم) ایجاد ساختاری شبکه‌‌ای از نیروهای فکری متعهد در فضای بیرون از دانشگاه‌‌ها (شناسایی و جذب نیروهای معرفتی هم‌‌افق و متعمّق در راستای تشکیل حلقه‌ی مطالعاتی و پژوهشی)؛
 
دوم) طراحی و تعریف یک برنامه‌ی‌‌ راهبردی‌نظری برای تقسیم کار در زمینه‌ی‌‌ تولید علوم انسانی اسلامی؛
 
سوم) اجرای برنامه‌ی‌‌ یادشده برای تولید متون درسی و نظری متقن و درخور در حوزه‌ی‌‌ علوم انسانی اسلامی (تولید نظریه و انباشت مستمر آن، که یک روند ایجابی و اثباتی است)؛
 
چهارم) شکل‌‌دهی به فعالیت‌‌های صورت‌گرفته در قالب یک پهنه‌ی‌‌ معرفتی نو و متفاوت؛
 
پنجم) آغاز کشمکش و نزاع تئوریک چندلایه‌‌ای با جریان‌‌ها و گفتمان معرفتی معارض و رقیب در فضای دانشگاه‌‌ها و همچنین فضای روشن‌فکری در قالب نقادی و مناظره و مواجهه‌ی‌‌ شفاف (نقد و ابطال رهیافت‌های رقیب و معارض که یک روند سلبی و نفی‌ای است)؛
 
ششم) رسمیت و اعتبار بخشیدن به گفتمان علوم انسانی اسلامی به واسطه‌ی‌‌ وارد کردن نیروهای فکری این گفتمان به فضای دانشگاه‌‌ها و برگزیدن تولیدات معرفتی آن‌ها به عنوان متن درسی و رسمی؛
 
هفتم) تکثیر و بازتولید مستمر ادبیات و محتوا و فعالان گفتمان علوم انسانی اسلامی.
 
برخی مدعی‌‌اند که پیش از فعالیت نظری معطوف به تولید علوم انسانی اسلامی، می‌‌باید «فضای اجتماعی» متناسب با چنین معرفت قدسی و نوپدیدی را آفرید. به عبارت دیگر، بسترسازی اجتماعی بر تولید و خَلق معرفت، تقدم دارد. این گفته دست ‌‌کم از این جهت صحیح است که چنانچه فضای اجتماعی، ضرورت و حاجت تولید علوم انسانی اسلامی را درنیافته باشد، این پروژه با مقاومت‌‌ها و مخالفت‌‌ها یا بی‌‌اعتنایی‌‌هایی روبه‌رو خواهد شد و به این سبب، اگر متوقف نشود، از شتاب آن کاسته خواهد شد.
 
در واقع یکی از آسیب‌ها و گزندها در زمینه‌ی‌‌ تولید جامعه‌شناسی اسلامی، تمرکز صرف بر مطالعات و پژوهش‌هاست؛ حال آنکه تنها با تولید علوم انسانی اسلامی، غرض ما تحقق نخواهد یافت، زیرا از یک سو جامعه و به ویژه دانشگاهیان در حوزه‌ی‌‌ علوم انسانی باید به این باور دست یافته باشند که علوم انسانی سکولار با هویت اسلامی و انقلابی آن‌ها ناسازگاری دارد و چاره‌ای بهتر از تولید علوم انسانی اسلامی فرا روی ما نیست و از سوی دیگر، مدیران عالی و میانی نیز باید به صورت عمیق، ضرورت و فوریت این اقدام را دریافته باشند تا در عمل، با آن همراهی کنند.
 
اگر این دو شرط محقق نشود، در بهترین حالت، تنها تعدادی پژوهش اسلامی در قلمرو علوم انسانی به انجام می‌رسد که نه با استقبال اجتماعی روبه‌رو خواهد شد و نه در دانشگاه‌ها و دانشکده‌های علوم انسانی، تدریس خواهد شد. بنابراین از لوازم قطعی چنین پروژه‌هایی، توجیه دانشگاهیان و مدیران نظام سیاسی درباره‌ی‌‌ ضرورت و حقانیت آن است و تا چنین احساس و درکی در درون آن‌ها شکل نگیرد، این‌ بار به منزل نخواهد رسید.
 
چنانچه بخواهیم این فقرات و موارد دیگری از این دست را شناسایی و محقق کنیم، ابتدا می‌باید یک «طرح اجرایی» یا «نقشه‌ی‌‌ عملیاتی» نگاشته شود که در آن، نقطه‌ی‌‌ آغاز پژوهش روشن گردد؛ از تقسیم کار سخن به میان آید و مجریان مشخص شوند؛ چگونگی القای احساس ضرورت و باور نسبت به این پروژه در دانشگاهیان بیان شود؛ سازوکاری برای تفاهم با سیاست‌گذاران و مسئولان دولتی لحاظ گردد و... (مصباح ‌یزدی، 1391، ص 56 تا 61)
 
به هر حال، مسئله‌ی‌‌ اصلی این است که تصور نکنیم فعالیت کتابخانه‌ای و نگارش کتاب و مقاله، تمام کار یا مرحله‌ی‌‌ پایانی آن است؛ چنین نیست، تولید محتوای معرفتی را تنها باید نخستین و البته دشوارترین مرحله از مراحل متعدد حرکت در امتداد ایجاد وضعیت علمی نو و متفاوت دانست. اما چگونه می‌‌توان جامعه‌ی‌‌ علمی را متقاعد و موافق ساخت؟ آیا جز این است که کنشگران علمی می‌‌باید به فهم دقیق و راستینی از «مبنا» و «منطق» تکوین جامعه‌‌شناسی اسلامی دست یابند؟ فضای اجتماعی با چنین اقداماتی، تغییر می‌‌یابد، نه به صورت خودبه‌خود و مهندسی‌نشده.
 
بدیهی است که هر چه در این باره، بحث‌‌ها و گفت‌وگوهای بیشتری انجام بگیرد، که از وزانت و پختگی شایسته‌‌ای برخوردار باشند، ایده‌ی‌‌ جامعه‌‌شناسی اسلامی به ثبات افزون‌‌تری در جامعه‌ی‌‌ علمی می‌‌رسد و مدافعان و هواداران بیشتری پیدا می‌‌کند. از قضا، اشکال این نیست که چرا این اثر نگاشته‌ شده و به جای آن می‌‌باید فضای اجتماعی را فراهم سازیم، بلکه نقص در این نقطه است که چرا تا کنون ده‌‌ها مقاله و کتاب در این باره ننگاشته‌‌ایم و با دقت و ظرافت هر چه بیشتر، این قبیل مسئله‌‌ها را نکاویده و جراحی منطقی و علمی نکرده‌‌ایم؟ به راستی، اگر چنین کرده بودیم، آیا امروز با این حجم از «ابهامات بر زمین مانده» و «پرسش‌های حل‌ناشده» روبه‌رو می‌‌بودیم؟ آیا جامعه‌ی‌‌ علمی ما به صورت شفاف و دقیق، از کاستی‌‌های علوم انسانی سکولار آگاه است؟ و یا تعریف مشخصی از علوم انسانی اسلامی در دست دارد؟ و یا ضرورت و بایستگی آن برای او تبیین شده است؟ و یا نقشه‌ی راهی برای همراهی کنشگران علمی با این برنامه‌ی‌‌ معرفتی در دسترس است؟
 
این سخن که تولید علم، روندی «درون‌‌زا» و «خودجوش» است و نمی‌‌توان «از بالا» و با تکیه بر «بخش‌‌نامه‌های حکومتی» آن را محقق ساخت، تا حدی صواب و رواست؛ اما مطالبه‌ی مقام معظم رهبری در زمینه‌ی تولید علوم انسانی اسلامی، مصداق مواجهه‌ی بخش‌‌نامه‌‌ای و از بالا با علم نیست؛ چرا که ایشان در طول یک دهه‌ی گذشته، همواره بر این امر اصرار ورزیده‌‌اند که «نهضت تولید علم» و «جنبش نرم‌‌افزاری» می‌‌باید به نوعی گفتمان اجتماعی و عمومی تبدیل گردد.
 
در برابر این بحث و ایده، دو گونه اشکال امکان طرح دارند:
 
اشکال یکم) اینکه بر خلاف پیش‌‌فرض نهفته در این عبارت، علم واقعیتی نیست که مسخّر اراده‌ی ما باشد و ما بتوانیم به صورت ارادی و آگاهانه، آن را مهار و جهت‌‌دهی کنیم؛ بلکه علم منطق درونی خویش و همچنین روند تحولات معرفتی و اجتماعی زمانه، پیش می‌‌رود و تحرکات آن، قابل تصرف و تدبیر از سوی عاملیت‌‌های انسانی نیست. بنابراین تعبیر «تولید علم»، متناقض‌‌نماست و تأسیس پیشاپیش یک علم، ممتنع و خلاف قاعده است.
 
اشکال دوم) بر فرض که بتوان علم را مهندسی و مهار نمود، نمی‌‌توان پیش از شکل‌‌گیری و تحقق یک رشته‌ی علمی، منطق تولید یا فلسفه‌ی مضاف معطوف به آن را طراحی کرد و نگاشت؛ زیرا همواره چنین بوده که ابتدا یک علم، رشد کرده و سپس درباره‌ی مبادی و مبانی فلسفی آن پژوهش می‌‌شده است.
 
در این یادداشت، به دو اشکال پیش‌گفته پاسخ می‌دهیم. 
 
تقریر و نقد اشکال یکم: «تصرف‌ناپذیری» و «خودجوشی» روند تکوین علم
 
برخی افراد بر این باورند که معتقدان به علوم انسانی اسلامی به دنبال «وضع» و «تأسیس» نوعی علم هستند؛ حال آنکه این بر خلاف رویه و سنت معمول در عالم علم است؛ چرا که تکوین علم به صورت «پیش‌‌بینی‌نشده» و «خودجوش» تحقق می‏پذیرد. از این رو، نمی‏توان از پیش ادعا کرد که علمی با چنان موضوع و چنین روشی می‏باید تأسیس شود. تکوین علوم، محصول یک روند جمعی «طراحی‌‌نشده» و «ناخواسته» است؛ به گونه‏ای که با طرح شدن و تراکم یافتن تعدادی «سؤال»، محققان به تدریج، یک «موضوع» را کشف می‏کنند و سپس یک «علم» را به مطالعه‌ی‌‌ احوال و احکام آن موضوع اختصاص می‏دهند:
 
«هیچ‌‌ وقت، هیچ‌‌ کس ‌ـ‌در حدی که ما اطلاع داریم‌ـ در طول تاریخ نگفته است که من می‏خواهم با این تعریف معین و با این روش و با این غرض، علم فیزیک را به وجود بیاورم یا کسانی شورا کرده و گفته باشند که با این تعریف و با این روش می‏خواهند فلسفه ایجاد بکنند. در تاریخ و در مقام تکوین، علوم این‌‌چنین ایجاد نشده‏اند، [بلکه] پس از پدید آمدن علوم، منطقیون در آن‌ها کاویدند، جراحی کردند و موضوع و روش را به دست آوردند.» (سروش، 1385، ص 212 و 213)
 
«اگر علوم را در سیر تکوینیِ تاریخی آن مورد توجه قرار دهیم، ابتدا سؤالات به صورت خودرویِ مطلق می‏رویند و بعد، پاسخ‏ها. و بعد این‌ها، دسته‏بندی تاریخی می‏شوند و رفته‌رفته، چهره و قیافه و اندام پیدا می‏کنند و به صورت علمی مستقل ظاهر می‏شوند.» (همان، ص 217)
 
این سخن که تولید علم، روندی «درون‌‌زا» و «خودجوش» است و نمی‌‌توان «از بالا» و با تکیه بر «بخش‌‌نامه‌های حکومتی» آن را محقق ساخت، تا حدی صواب و رواست؛ اما مطالبه‌ی مقام معظم رهبری در زمینه‌ی تولید علوم انسانی اسلامی، مصداق مواجهه‌ی بخش‌‌نامه‌‌ای و از بالا با علم نیست؛ چرا که ایشان در طول یک دهه‌ی گذشته، همواره بر این امر اصرار ورزیده‌‌اند که «نهضت تولید علم» و «جنبش نرم‌‌افزاری» می‌‌باید به نوعی گفتمان اجتماعی و عمومی تبدیل گردد؛ یعنی این خواسته و حاجت، در ذهنیت جمعی، رسوخ و رسوب نماید و همگان تحقق آن را ضروری انگاشته و مطالبه کنند. رهبر معظم انقلاب بر پایه‌ی چنین درک و دریافتی از مسئله، همواره نسبت به بیان و شرح آن در مجامع و محافل علمی و دانشگاهی اهتمام داشته و بر تکرار مستمر آن پافشاری کرده‌‌اند.
 
در واقع ایشان در عمل نشان داده‌‌اند که چنانچه یک پروژه‌ی کلان، به «خواست فراگیر» و «دغدغه‌ی‌‌ متداول» تبدیل نشود و بدنه و پایگاه اجتماعی قوی نیابد، دوام و قوام پیدا نمی‌‌کند و به فرجام مطلوب نمی‌‌رسد. تلقی ایشان در درجه‌ی نخست و بیش از هر چیز، «از پایین» و «جامعه‌‌محور» است، نه «از بالا» و «سیاست‌‌محور». البته خود آن جناب نیز در برخی از بیانات خویش، به این نکته اشاره داشته‌‌اند؛ اما ظاهراً بعضی افراد قصد دارند مخالفت خود را با پروژه‌ی تولید علوم انسانی اسلامی، در لفافه‌ی این قبیل بهانه‌‌جویی‌‌ها و کارشکنی‌‌ها اظهار کنند تا به این واسطه، معقولیت آن را مخدوش و ناموجه سازند.
 
نخستین و ساده‏ترین پاسخ به اشکال یادشده این است که تکوین همه‌ی‌‌ علوم، مبتنی بر یک روند برنامه‏ریزی‌نشده و ناخواسته نبوده است، بلکه برخی از علوم کاملاً «آگاهانه» و «ارادی» ظهور کرده‏اند. به عنوان مثال، ابن‌‌خلدون در بخش ابتدایی کتاب «مقدمه»، این ادعا را مطرح می‌‌سازد که توانسته علم جدیدی را تأسیس نماید که خود آن را «علم عمران» می‌‌نامد. این علم تا حدود زیادی با آنچه امروز «علم اجتماعی» خوانده می‌‌شود تطابق دارد. وی تصریح می‌‌کند که هم مرزهای این علم با علوم خویشاوند و مشابه را مشخص کرده و هم روش تحقیق خاص آن را وضع نموده است:
 
«کوشش در تألیف این کتاب را به کمال رسانیدم و مانند شمعی فروزان، آن را بر سر راه بینندگان فراداشتم و در میان دانش‌‌ها، روش و اسلوب آن را آشکار ساختم و دایره‌ی‌‌ آن را در میان علوم، توسعه بخشیدم و گرداگرد آن را دیوار کشیدم [آن را از دیگر علم‌ها جدا ساختم] و اساس آن را بنیان نهادم.» (ابن‌خلدون، 1375، ص 9)
 
وی استقلال «علم عمران» از علوم خویشاوند و مشابه را بر مبنای تمایز «موضوع» و «مسئله»های آن به اثبات می‌‌رساند؛ چرا که حکمای اسلامی معتقدند ملاک قوام یک علم، «موضوع» آن است و از این ‌‌رو، تمایز آن از علم‌‌های دیگر نیز همین است. به عبارت دیگر، اگرچه پاره‌‌ای از متفکران مسلمان درباره‌ی‌‌ احوال و احکام جامعه‌ی‌‌ انسانی سخن گفته و قلم فرسوده‌‌اند، اما آن را همچون یک موضوع علمی مستقل و متمایز، برنگرفته و مایه و ماده‌ی‌‌ مطالعه‌ی‌‌ علمی خود قرار نداده‌‌اند. از این ‌‌رو، این قبیل نظریات آن‌ها را در میان سایر مباحث‌‌شان پراکنده است و سامان و هیئت مدوّنی ندارد:
 
«گویا این شیوه [بحث درباره‌ی‌‌ جامعه‌ی‌‌ انسانی،] خود دانشی مستقل باشد، زیرا دارای موضوعی است که همان عمران بشری و اجتماع انسانی است و هم دارای مسائلی است که عبارت از بیان کیفیات و عوارضی است که یکی پس از دیگری، به ذات و ماهیت عمران می‌‌پیوندد و این امر، یعنی داشتن موضوع و مسائل خاص، از خصوصیات هر دانشی است و معنی علم همین است؛ خواه وضعی باشد و خواه عقلی. [...مسئله‌‌های این علم،] در شمار مسائل سیاست‌‌ مدنی هم نیست؛ چه سیاست مدنی، دانش تدبیر و چاره‌‌جویی خانه یا شهر است به مقتضای آنچه اخلاق و حکمت ایجاب می‌‌کند. [...] بنابراین موضوع این هدف، دانشی نوبنیاد است و سوگند یاد می‌کنم که من، آگاه نشدم هیچ‌‌ کس (از عالمان،) در مقاصد این هدف سخن براند. [...البته] اندکی از مسائل این فن (علم‌‌ اجتماع) را در کلمات متفرق حکیمان خلق می‌یابیم، ولی آن‌ها به طور کامل، به موضوع توجه نکرده‌‌اند.» (همان، ص 69 تا 71)
 
وی در ادامه‌ی‌‌ نوشته‌ی‌‌ خود، در ضمن اینکه کشف علم اجتماعی به مثابه‌ی یک رشته‌ی‌‌ علمی را برخاسته از الهام الهی به خود می‌‌انگارد، تأکید می‌‌کند که در کتاب «مقدمه»، به دنبال گردآوری مسئله‌‌های معطوف به این موضوع (جامعه) و یافتن وجوه تمایز آن از علوم دیگر است. این گفته بدان معنی است که ابن‌خلدون، مسیر طراحی و مهندسی یک رشته‌ی‌‌ علمی متفاوت را می‌‌پیماید و قصد آن را دارد که به صورت انفرادی، به تأسیس و وضع آن همت گمارد. به همین سبب است که فضل تقدم این تلاش معرفتی و نظری را به خود نسبت می‌‌دهد:
 
«و خدای مرا به درک این هدف، الهامی به کمال بخشیده و بر دانشی آگاه کرده است که بتوانم آنچه را در ماهیت این فن هست، بیازمایم و اخبار یقین به دست آورم. بنابراین اگر مسائل آن را به کمال بیاورم و امثال و نظایر آن را از دیگر فنون بازشناسم، توفیق و هدایتی از جانب خدای خواهد بود. [...] فضل تقدّم به من اختصاص دارد؛ چه من راه و روش تحقیق را گشوده و آن را برای دیگران، روشن و آشکار ساخته‌ام.» (همان، ص 74)
 
آگوست کنت[1] نیز یک علم جدید با موضوع و روش‏های خاص وضع کرد و نام آن را جامعه‏شناسی نهاد. از سوی دیگر، بر فرض که از جهت تاریخی، علوم به چنین صورتی شکل نگرفته و ظهور نکرده‏اند، آیا می‏توان ادعا کرد که در آینده نیز امکان تولید و تأسیس ارادی و برنامه‏ریزی‌‌شده‌ی‌‌ علوم وجود ندارد؟! آیا می‏توان از «عدم‌‌ تحقق تاریخی»، «عدم‌ ‌امکان منطقی» را نتیجه گرفت؟! در واقع هیچ‏ گونه مانع «منطقی» در برابر تولید و تأسیس «آگاهانه» و «طراحی‌‌شده‌«‌ی‏ علوم وجود ندارد.
 
گاهی نیز ادعا می‌‌شود که هر علمی، پیش از آنکه پدید آید، جهان متناسب با آن پدید می‌‌آید. به عنوان مثال، فلان نوع سیاست‌‌ورزی یا شکل اقتصادی به وجود می‌‌آید و سپس در واکنش به این وضعیت بیرونی، علم نظیر آن تکوّن می‌‌یابد. این ایده را از دو زاویه می‌‌توان مطالعه نمود: یکی از زاویه‌ی‌‌ «تاریخی»، یعنی مطالعه کنیم که آیا همواره چنین بود که ابتدا فلان نحوه‌ی‌‌ زندگی جمعی شکل گرفته و سپس علم متناسب با آن، موضوعیت و موجودیت یافته و یا اینکه همواره چنین نبوده است. دیگر اینکه مسئله را از نظر «منطقی» مورد تأمل و تدقیق قرار بدهیم تا دریابیم که آیا میان «جهان واقعی» و «علم»، تلازم منطقی و رابطه‌ی‌‌ علّی و معلولی برقرار است؟
 
مطالعه در هر دو ساحت نشان می‌‌دهد که حکم یادشده، به صورت موجبه‌ی‌‌ کلیّه صحیح نیست. درباره‌ی‌‌ زاویه‌ی‌‌ مطالعاتی نخست باید گفت که اقامه‌ی‌‌ چند شاهد و مصداق تاریخی برای اثبات این قضیه، کافی نیست؛ چرا که شاید شواهد و مصادیقی برای ابطال آن نیز وجود داشته باشد. به عنوان مثال، در قرون میانه‌ی‌‌ اسلامی، مأمون خلیفه‌ی‌‌ عباسی، به سبب علایق شخصی خود به علم و معرفت، اقدام به تأسیس مرکز پژوهشی و ترجمه‌‌ای با عنوان «بیت‌‌ الحکمه» نمود که این مرکز نقش کلیدی در شکل‌‌گیری فضای معرفتی در جامعه‌ی‌‌ اسلامی و پیدایش تمدن اسلامی ایفا نمود.
 
در مورد زاویه‌ی‌‌ مطالعاتی دوم نیز به نظر می‌‌رسد تلازم منطقی میان جهان واقعی و علم در میان نباشد؛ چنین نیست که همواره جهان واقعی، علت شکل‌‌گیری علم خاصی بوده است، بلکه در پاره‌‌ای از موارد، نظریه‌‌ای در ذهن نظریه‌‌پردازی جوشیده و روییده و این نظریه، مدت‌‌ها بعد، جهان متناسب با خود را تولید کرده است. در واقع همیشه گفته‌‌اند که «عمل» از «نظر» برمی‌‌خیزد، حال آنکه بر اساس مطلب بالا، این «عمل» است که «نظر» را می‌‌آفریند. بر خلاف این ادعا، ما معتقدیم که رابطه‌ی‌‌ «نظر» و «عمل» یا «علم» و «واقع»، یک رابطه‌ی‌‌ دوسویه و متقابل است و چنین نیست که بتوان به صورت مطلق ادعا کرد که همواره رابطه‌ی‌‌ علّی و معلولی یک‌‌طرفه میان آن‌ها مستقر است.
 
مطالعه‌ی تاریخی علوم انسانی نشان می‌‌دهد که در مواردی، اندیشمندانی به صورت «آگاهانه» و «ارادی»، مبادی و مبانی فلسفی یک حوزه‌ی علمی و معرفتی بی‌‌سابقه را یافته و نگاشته‌‌اند؛ یعنی پیش از آنکه علم مورد نظر، کمال و تمامیت نسبی پیدا کرده و به حدی از انباشتگی و تراکم معرفتی رسیده باشد، فردی تلاش نموده تا زیرساخت‌‌های آن را طراحی کند.
تقریر و نقد اشکال دوم: تأخر تکوین «فلسفه‌ی‌‌ علم» از تکوین خود «علم»
 
پژوهش‌‌هایی که معطوف به طراحی «منطق تولید» یا «فلسفه‌ی مضاف» معطوف به علمی هستند که شکل نگرفته و پدید نیامده است، با این اشکال شایع مواجه‌اند که هم تجربه‌ی تاریخی نشان می‌‌دهد و هم قواعد منطقی اقتضا می‌‌کند که ابتدا یک رشته‌ی علمی یا علم خاص باید پدید آید، سپس منطق تولید یا فلسفه‌ی مضاف آن ایجاد گردد. این وضعیت بدان جهت است که این حوزه‌‌های معرفتی «مقدّمی» و «آلی»، متأخر از علم اصلی شکل می‌‌گیرند و نمی‌‌توان به صورت «پیشاپیش» و «قیاسی»، نسبت به تأسیس آن‌ها اقدام نمود. به عنوان مثال، ابتدا علم «فقه» شکل می‌‌گیرد و سپس علم «اصول فقه» به دنبال آن معنا می‌‌یابد. همچنین «فلسفه‌ی علم اجتماعی» متأخر از «علم اجتماعی» موجودیت پیدا می‌‌کند؛ زیرا «فلسفه‌ی علم اجتماعی» ناظر به «علم اجتماعی» است و قهراً آن‌‌ گاه که «علم اجتماعی» در میان نباشد، «فلسفه‌ی علم اجتماعی» موضوعیت نخواهد داشت. به عبارت دیگر، نمی‌‌توان به صورت پیشاپیش، «مبادی» و «مبانی» یک علم شکل‌نگرفته و تأسیس‌نشده را طراحی و ارائه کرد. نگارنده مبتنی بر دلایل زیر، با این ادلّه موافق نیست:
 
یکم) بر فرض که شاهد یا شواهد تاریخی منطبق بر چنین روند و سازوکاری در اختیار نیست، آیا می‌‌توان از «فقدان شواهد مؤیّد در گذشته»، «امتناع وقوع در آینده» را نتیجه گرفت؟ در واقع میان این دو، هیچ ‌‌گونه «تلازم منطقی» وجود ندارد. محتمل است عدم وقوع یک فرض، ناشی از مساعد نبودن شرایط و زمینه‌‌های پیرامونی باشد، نه امتناع ذاتی و درونی آن فرض. از این‌ ‌رو، چنانچه عوامل محیطی دگرگون شوند، وقوع فرض نیز محتمل می‌‌گردد.
 
دوم) از قضا، تجربه‌ی تاریخی، ادعای یادشده را تأیید نمی‌‌کند؛ چرا که مطالعه‌ی تاریخی علوم انسانی نشان می‌‌دهد که در مواردی، اندیشمندانی به صورت «آگاهانه» و «ارادی»، مبادی و مبانی فلسفی یک حوزه‌ی علمی و معرفتی بی‌‌سابقه را یافته و نگاشته‌‌اند؛ یعنی پیش از آنکه علم مورد نظر، کمال و تمامیت نسبی پیدا کرده و به حدی از انباشتگی و تراکم معرفتی رسیده باشد، فردی تلاش نموده تا زیرساخت‌‌های آن را طراحی کند. به عنوان مثال، امیل دورکیم در قلمرو علم جامعه‌‌شناسی، کتاب «قواعد روش در علم اجتماعی» را نگاشت تا استقلال موضوع علم جامعه‌‌شناسی را از علم روان‌‌شناسی اثبات و به این واسطه، ضرورت آن را مستدل کند. در زمانه‌‌ای که او می‌‌زیست، علم جامعه‌‌شناسی، حداکثر نوعی لفاظی قلمداد می‌‌شد که «موضوع»، «روش»، «غایت» و «مسئله‌‌ها»ی متمایزی از علوم خویشاوند نداشت تا جامعه‌ی علمی برای آن، اعتبار و مشروعیت قائل شود.
 
علوم انسانی سکولار نمی‌‌تواند از عهده‌ی تبیین و تحلیل ‌ـ دست‌‌ کم ‌ـ‌ واقعیت‌‌های اجتماعیِ قدسی برآید. به عنوان مثال، نظریه‌‌های مطرح‌شده در علم اجتماعی سکولار، در مقام فهم انقلاب اسلامی ایران، عجز و ناکارآمدی خود را به نمایش نهاده و نشان داده‌‌اند که ابزارهای مفهومی‌‌شان فروتر از تحلیل چنین واقعیت‌‌هایی‌‌اند. در حقیقت، پاره‌‌ای از محققان وطنی علوم انسانی، به نوعی «خودآگاهی» و «تنبّه» دست یافته‌‌اند که علوم انسانی سکولار، قدرت تبیین‌‌کنندگیِ فراگیر و عام ندارد.
 
سوم) تأسیس «علوم انسانی اسلامی» به معنی تأسیس یک «علم جدید» نیست، بلکه عبارت است از بنیان نهادن «گونه» و «سنخ» متفاوتی از علوم انسانی. توضیح اینکه در درون قلمرو یک رشته‌ی‌‌ علمی، ممکن است «اصناف» و «انواع» مختلفی در قالب «رویکردهای درون‌علمی» به وجود بیایند. این وضعیت نه مترادف با تأسیس یک علم نو است و نه از احکام و اوصاف آن تبعیت می‌‌کند.
 
چهارم) با فرض کنار نهادن بحث‌‌های تاریخی و عینی، چنانچه از زاویه‌ی «منطقی» به این مقوله بنگریم، چه «دلیل منطقی» در دست داریم که بتوانیم ادعا کنیم قبل از تحقق یک علم نمی‌‌توان درباره‌ی منطق تولید یا فلسفه‌ی مضاف آن سخنی بگوییم؟ فرض کنید ما دریافته‌‌ایم که یک واقعیت (امر) وجود دارد که هیچ یک از علوم موجود مطالعه‌ی آن را بر عهده ندارد. حال با توجه به ضرورت تأسیس این علم، قصد آن داریم که درباره‌ی «چگونگی و نحوه‌ی تولید» و همچنین «مبادی و مبانی فلسفی» آن پژوهش نماییم. آیا چنین اقداماتی با «امتناع منطقی» روبه‌روست؟! آیا نمی‌‌توان پاره‌‌ای زیرساخت‌‌های نظری برای این علم طراحی نمود؟ آیا از لحاظ منطقی، برگزیدن روش و غایت برای چنین علمی ‌ـ‌که موضوع مورد مطالعه‌ی آن مشخص شده است‌ـ‌ ناموجه است؟ آیا حتماً می‌‌باید تعدادی مطالعه و پژوهش در این حوزه‌ی معرفتی نوپدید انجام بگیرد و سپس درباره‌ی خود این علم تجویز نمود؟ اگر چنین است، چه تعداد مطالعه و پژوهش باید صورت بپذیرد و چه مقدار معرفت و یافته می‌‌باید انباشته شود تا بتوان به وقوع و تحقق این علم، حکم راند و خود آن را به مثابه‌ی موضوع مطالعه‌ی یک فلسفه‌ی مضاف، انتخاب کرد؟
 
از نظر نگارنده، همین اندازه که یک موضوع یا خُرده‌‌موضوع یا تعدادی مسئله را به مثابه‌ی متعلَّق مطالعه و تحقیق بیابیم که برای آن، علم خاصی لحاظ نشده باشد و یا اینکه روش متفاوتی را برای بررسی واقعیت (امر) قبلاً کشف‌شده و شناخته‌شده اعتبار کنیم، زمینه و بستر لازم برای نگارش منطق تولید یا فلسفه‌ی مضاف آن علم فراهم آمده است. از این ‌‌رو، نیازی نیست در انتظار انباشته و متراکم شدن معرفت در این رشته‌ی‌‌ علمی بنشینیم.
 
پنجم) در اصل پرسش یادشده تناقضی نیز نهفته است: علمی که شکل گرفته و فربه شده است، دیگر به نگارش «مبنا و منطق تکوین» حاجت ندارد. چنین علمی از یک سلسله مبانی تغذیه کرده و منطق خاصی را نیز به کار بسته تا به صورت یک پهنه‌ی معرفتی، تعیّن و تحقق یافته و تبدیل به یک رشته‌ی علمی شده است. آن هنگام «مبناپردازی» و «منطق‌‌سازی» برای یک علم معنا دارد و موجه است که آن علم، شکل نگرفته یا دست ‌‌کم، در مراحل آغازین و ابتدایی پیدایش خویش است.
 
ششم) حتی اگر بپذیریم که علم می‌‌باید تا حدی شکل یافته و پیش رفته باشد تا بتوان درباره‌ی منطق تولید یا فلسفه‌ی مضاف آن سخن گفت، باز هم بر این اثر اشکالی نیست؛ زیرا «علوم انسانی اسلامی» به عنوان یک رهیافت علمی، در «نقطه‌ی صفر» قرار ندارد و عاری از هر گونه پیشینه و پشتوانه‌ی نظری نیست. حداقل در طول چهار دهه‌ی گذشته، نظریه‌‌ها و بحث‌‌های گوناگونی از سوی برخی از صاحب‌‌نظران مطرح گردیده است که می‌‌تواند مصادیق علوم انسانی اسلامی و جزء ادبیات آن به شمار آیند. نگارنده مدعی است که این ادبیات تولیدشده اگرچه محدود است، اما توانسته است نوعی آگاهی معرفتی نسبت به علوم انسانی اسلامی در وی ایجاد کند.
 
هفتم) نکته‌ی دیگر اینکه ما در عمل دریافته‌‌ایم علوم انسانی سکولار نمی‌‌تواند از عهده‌ی تبیین و تحلیل ‌ـ‌دست‌‌ کم‌ـ‌ واقعیت‌‌های اجتماعیِ قدسی برآید. به عنوان مثال، نظریه‌‌های مطرح‌شده در علم اجتماعی سکولار، در مقام فهم انقلاب اسلامی ایران، عجز و ناکارآمدی خود را به نمایش نهاده و نشان داده‌‌اند که ابزارهای مفهومی‌‌شان فروتر از تحلیل چنین واقعیت‌‌هایی‌‌اند. در حقیقت، پاره‌‌ای از محققان وطنی علوم انسانی، به نوعی «خودآگاهی» و «تنبّه» دست یافته‌‌اند که علوم انسانی سکولار، قدرت تبیین‌‌کنندگیِ فراگیر و عام ندارد و در بهترین حالت، نباید از حصارها و اقلیم جامعه‌ی غربی، پا فراتر بنهد.
 
آیا «کج‌اندیشی‌‌ها» و «ناراستی‌‌ها» و «کاستی‌‌ها»ی موجود در علوم انسانی سکولار نمی‌‌تواند برای ما در مقام تأسیس «علوم انسانی اسلامی» درس‌‌آموز باشد؛ به آن حد که بتوان بر شانه‌‌های این تجربه‌ی معرفتی نشست و از نقطه‌ی صفر آغاز نکرد. این مسیر معرفتی، یک مسیر «طی‌شده» و «تجربه‌‌اندود» است، نه یک مسیر ناپیموده و تجربه‌‌‌ناشده. سخن منتقدان و مخالفان این پروژه آن‌ ‌گاه از وجاهت و اعتبار نسبی برخوردار است که ما هیچ‌ ‌گونه تجربه‌‌ای در اختیار نداشته باشیم و صرفاً بر اساس ذهنیت قیاسی و حدس‌‌ها و گمانه‌‌ها، منطق تولید یا فلسفه‌ی مضاف را طراحی نماییم، حال آنکه چنین نیست.(*)
 
منابع:
 
ابن‌‌خلدون، عبدالرحمن (1375). مقدمه‌ی‌‌ ابن‌‌خلدون. جلد اول. ترجمه‌ی‌‌ محمد پروین‌ ‌گنابادی. تهران. شرکت انتشارات علمی و فرهنگی. چاپ هشتم.
 
آسیموف، ایزاک (1366). دایره‌‌المعارف علم و صنعت. ت‍رج‍م‍ه‌ی‌‌‌ م‍ح‍م‍ود م‍ص‍اح‍ب‌. تهران. ش‍رک‍ت‌ ان‍ت‍ش‍ارات‌ ع‍ل‍م‍ی‌ و ف‍ره‍ن‍گ‍ی‌‏.
 
آرون، ریمون (1381). مراحل اساسی سیر اندیشه در جامعه‌‌شناسی. ترجمه‌ی‌‌ باقر پرهام. تهران. علمی و فرهنگی.
 
اکاشا، سمیر (1387). فلسفه‌ی‌‌ علم. ترجمه‌ی‌‌ هومن پناهنده. چاپ اول. تهران. فرهنگ معاصر.
 
پارسانیا، حمید (1383). علم و فلسفه. تهران. پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه‌ی اسلامی. چاپ اول.


١١:٥٢ - چهارشنبه ١٩ تير ١٣٩٢    /    عدد : ٢٨٢٢٨١    /    تعداد نمایش : ٩٩٥


امتیازدهی
برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




عنوان

لینک ها

 

پیوند ها
Error on query in tag id=37